Saffarian BiogSaffarian
side pic
     
 
یکی از سفیران آسا

مستندساز و منتقد سینما ناصر صفاریان از سوی نخستین جشنواره بین‌المللی فیلم‌های انسان دوستانه به عنوان یکی از سفیران آسا برگزیده شد.
به گزارش «پایگاه خبری فیلم کوتاه» به نقل از ستاد خبری نخستین جشنواره بین‌المللی فیلم‌های انسان دوستانه آسا، ناصر صفاریان عضو هیات مدیره انجمن مستندسازان سینمای ایران در این باره گفت: باعث خوشحالی و خرسندی من است که به عنوان سفیر آسا در این جشنواره انتخاب شدم و امیدوارم بتوانم در اهداف آن به سهم خود نقش به سزایی داشته باشم.
وی افزود: جشنواره فیلم‌های انسان دوستانه اتفاقی بسیار خوشایند است که برای نخستین بار صورت گرفته است.
صفاریان به عنوان سفیر آسا و فعالیت خود در این خصوص گفت: با مستندسازان و فیلمسازانی که کارهای انسان دوستانه در ساخته‌هایشان بود ارتباط برقرار کردیم و در خصوص برگزاری جشنواره به سهم خود اطلاع‌رسانی انجام می‌دهم تا هم به عنوان سفیر آسا و هم نماینده‌ای از انجمن مستندسازان سینمای ایران بتوانم در این هدف انسان دوستانه شرکت کرده باشم.
سخنگوی هیات مدیره انجمن مستندسازان سینمای ایران در ادامه اضافه کرد: با توجه به اینکه این جشنواره، یک جشنواره موضوعی است باید فیلم‌های عرضه شده در آن وسیله‌ای برای بیان موضوعات انسان دوستانه باشد و هیات انتخاب ضمن توجه به موضوعیت فیلم‌ها، ساختار سینمایی را هم در آثار فیلمسازان در نظر بگیرد که امید آن است به بهترین شکل برگزار شود.
مستندساز کشورمان در خصوص شناخت برگزارکنندگان جشنواره تصریح کرد: شناخت کافی برگزارکنندگان برکیفیت جشنواره‌ها تاثیر دارد، با توجه به اینکه انجمن سینماگر آینده به عنوان یک انجمن سینمایی فعالیت‌هایی در این زمینه داشته قاعدتا باید نگاه سینمایی آن به عنوان برگزارکننده جشنواره برکیفیت جشنواره نیز تاثیر داشته باشد.
صفاریان خاطرنشان کرد: با توجه به اینکه تماشاگران پایه‌های اصلی سینما هستند، جشنواره فیلم‌های انسان دوستانه نباید در محدودیت و خارج از دید تماشاگران برگزار شود بلکه باید به بهترین شکل فیلم‌های منتخب را به نمایش بگذارد.
منتقد سینمای کشورمان در پایان با اشاره به موضوع جشنواره بیان کرد: این جشنواره عنوانی دوست داشتنی را به همراه دارد که امیدوارم در عمل هم چنین باشد و به جز شکل گرفتن و برگزار شدن آن، آرزوی پایدار ماندن آ ن هم به حقیقت بپیوندد.
نخستین جشنواره بین‌المللی فیلم‌های انسان دوستانه آسا ۷ تا ۱۱ اردیبهشت ۸۸ برگزار می‌شود.

پایگاه خبری فیلم کوتاه - ۱۳۸۷/۱۰/۰۸


 
 
تاريخ ارسال: 1/10/2009 - ساعت: 01:45  لينك دائمي خبر   
 
     
 
«وقت خوب مصائب» و «آزادي در مه» در اسپانيا

آلخاندرو كراويتس مدير فستيوال فيلمهاي مستند تنريفه (مير آداس دوك ) اسپانيا، در روزي كه هفت فيلم ايراني دراين جشنواره به نمايش درآمد ، سينماي ايران را نمونه مهم سينماي انساني توصيف كرد كه فيلمسازان مستند در آن نقش مهمي دارند.

فستيوال يك هفته‌اي فيلم‌هاي مستند تنريفه امروز چهارشنبه را بطور كامل به نمايش هفت فيلم كوتاه و بلند مستند سينماي ايران اختصاص داده بود. ...ادامه


 
 
تاريخ ارسال: 1/10/2009 - ساعت: 01:44  لينك دائمي خبر   
 
     
 
نگاهي به فيلم « دعوت »

چند سال پيش كه ابراهيم حاتمي‌كيا فيلم تندوتيز آژانس شيشه‌اي را ساخته بود، در جلسه‌اي پس از نمايش فيلمش به نكتة مهمي اشاره كرد كه در تمام سال‌هاي قبل، حرف دل بسياري از سينماگران برآمده از دل انقلاب بود. كارگردان خوب سينماي ايران، فيلمي ساخته بود ريشه‌گرفته از جامعة روز و كاملاً مي‌شد با تماشاي آن، به دوره‌اي پي برد كه از آن برمي‌خاست. اين‌كه تعهد فيلم‌ساز به كدام سو بود و سنگيني نگاه صاحب اثر به كدام سمت مي‌چربيد، بحث ديگري‌ست، ولي آن‌چه انكارناپذير است نگاه متعهدانة حاتمي‌كيا بود. آن روز، فيلم‌ساز جنگ و انقلاب، از بي‌مسئوليتي برخي روشنفكران نسبت به وقايع پيرامون‌شان انتقاد داشت و به طور مشخص روي صحبتش با عباس كيارستمي بود كه چرا ميان اين همه مشكل مملكت و مردم، سرش به كوه و جنگل گرم است و موضوع‌هايش را به روستا مي‌برد و از چيزهايي و به گونه‌اي حرف مي‌زند كه هيچ زمان و مكاني را در بر نگيرد و به كسي و به جايي بر نخورد...ادامه

این نقد در شماره اول آبان "ماهنامه فیلم" منتشر شده.


 
 
تاريخ ارسال: 1/10/2009 - ساعت: 01:41  لينك دائمي خبر   
 
     
 
وقتي سانسور ، بهانه كيفي مي آورد !!!!!!

مستند "يك ‌بطري آب" به كارگرداني ناصر صفاريان كه قرار بود براي نخستين‌بار در جشن تصوير هنرمند به نمايش درآيد، مجوز نمايش نگرفت.

ناصرصفاريان كارگردان اين فيلم مستند در گفت‌وگويي كوتاه با خبرنگار سينمايي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اعلام كرد: به بنده اطلاع دادند كه اداره‌ نظارت و ارزشيابي وزارت ارشاد به اين فيلم مجوز يك‌بار نمايش را هم در جشن تصوير هنرمند نداده است و دليل آن ها هم اين بوده كه تصويرهاي فيلم كيفيت خوبي ندارد.

اوهم چنين گفت: من متعجب هستم كه چنين دليلي مطرح مي‌شود.سابقه نداشته است كه به دليل كيفيت تصوير، فيلمي رد شود. چون وظيفه‌ي آن شورا ارزيابي كيفيت فني فيلم‌ها نيست. به‌عنوان سازنده‌ي فيلم مطمئن هستم كه فيلم از لحاظ كيفيت تصوير مشكلي ندارد، بنابراين خوشحال مي‌شدم كه دليل واقعي به من اعلام مي‌شد.

خبرگزاری ایسنا - 22 ابان 1386

آیا کسی  - حتی مسئولان ارشاد و حتی  اعضای همین شورا - یک مورد دیگر ( تنها یک مورد دیگر ) سراغ دارد که فیلمی به دلیل بد بودن تصویر مجوز نگرفته؟ ... و اصلا کدام بد بودن تصویر؟ چه بد بودنی ؟ به هر حال، شکل جدید توقیف مبارک !


 
 
تاريخ ارسال: 1/10/2009 - ساعت: 01:35  لينك دائمي خبر   
 
     
 
حرف‌هايي براي گفتن: قصه‌ها و مقاله‌هاي مخملباف

در نخستين روزهاي جاگيري بنيان‌هاي انقلاب و شكل يافتن بنيادها و سازمان‌هايي كه كارشان ايجاد سر و شكل جديد نظام جديد است، محسن مخملباف تبديل به چهرة شاخص قطب هنر انقلاب مي‌شود و هستة اولية نظرپردازي و اجراي هنر مورد نظر انقلاب زير ساية ـ نام ـ او شكل مي‌گيرد. هسته‌اي كه جز محسن مخملباف، قيصر امين‌پور شاعر و حسين خسروجردي نقاش و تعدادي ديگر از اهل هنر اهل انقلاب را در خود دارد. محل جمع و نظر و كار اين گروه، «حوزة انديشه و هنر اسلامي» نام مي‌گيرد. عنوان «حوزه» از محل تحصيل طلاب ديني مي‌آيد و تأكيد بر «انديشه»، نشاني از نظريه‌پردازي است و «هنر اسلامي» هم كه گوياتر از اين دو. نام اين تشكل، سنگيني ايدئولوژيكي بر خود دارد كه بعدها تعديل و تلطيف مي‌شود: «حوزة هنري». اين تغيير همان چيزي‌ست كه در اغلب چهره‌هاي شاخص اين جريان رخ مي‌دهد، و بيش از همه در محسن مخملباف نمود مي‌يابد

 


 
 
تاريخ ارسال: 12/15/2008 - ساعت: 01:06  لينك دائمي خبر   
 
     
 
وقتي سانسور ، بهانه كيفي مي آورد !!!!!!

مستند "يك ‌بطري آب" به كارگرداني ناصر صفاريان كه قرار بود براي نخستين‌بار در جشن تصوير هنرمند به نمايش درآيد، مجوز نمايش نگرفت.

ناصرصفاريان كارگردان اين فيلم مستند در گفت‌وگويي كوتاه با خبرنگار سينمايي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اعلام كرد: به بنده اطلاع دادند كه اداره‌ نظارت و ارزشيابي وزارت ارشاد به اين فيلم مجوز يك‌بار نمايش را هم در جشن تصوير هنرمند نداده است و دليل آن ها هم اين بوده كه تصويرهاي فيلم كيفيت خوبي ندارد.

اوهم چنين گفت: من متعجب هستم كه چنين دليلي مطرح مي‌شود.سابقه نداشته است كه به دليل كيفيت تصوير، فيلمي رد شود. چون وظيفه‌ي آن شورا ارزيابي كيفيت فني فيلم‌ها نيست. به‌عنوان سازنده‌ي فيلم مطمئن هستم كه فيلم از لحاظ كيفيت تصوير مشكلي ندارد، بنابراين خوشحال مي‌شدم كه دليل واقعي به من اعلام مي‌شد.

خبرگزاری ایسنا - 22 ابان 1386

آیا کسی  - حتی مسئولان ارشاد و حتی  اعضای همین شورا - یک مورد دیگر ( تنها یک مورد دیگر ) سراغ دارد که فیلمی به دلیل بد بودن تصویر مجوز نگرفته؟ ... و اصلا کدام بد بودن تصویر؟ چه بد بودنی ؟ به هر حال، شکل جدید توقیف مبارک !


 
 
تاريخ ارسال: 12/15/2008 - ساعت: 01:01  لينك دائمي خبر   
 
     
 
حرف‌هايي براي گفتن: قصه‌ها و مقاله‌هاي مخملباف

در نخستين روزهاي جاگيري بنيان‌هاي انقلاب و شكل يافتن بنيادها و سازمان‌هايي كه كارشان ايجاد سر و شكل جديد نظام جديد است، محسن مخملباف تبديل به چهرة شاخص قطب هنر انقلاب مي‌شود و هستة اولية نظرپردازي و اجراي هنر مورد نظر انقلاب زير ساية ـ نام ـ او شكل مي‌گيرد. هسته‌اي كه جز محسن مخملباف، قيصر امين‌پور شاعر و حسين خسروجردي نقاش و تعدادي ديگر از اهل هنر اهل انقلاب را در خود دارد. محل جمع و نظر و كار اين گروه، «حوزة انديشه و هنر اسلامي» نام مي‌گيرد. عنوان «حوزه» از محل تحصيل طلاب ديني مي‌آيد و تأكيد بر «انديشه»، نشاني از نظريه‌پردازي است و «هنر اسلامي» هم كه گوياتر از اين دو. نام اين تشكل، سنگيني ايدئولوژيكي بر خود دارد كه بعدها تعديل و تلطيف مي‌شود: «حوزة هنري». اين تغيير همان چيزي‌ست كه در اغلب چهره‌هاي شاخص اين جريان رخ مي‌دهد، و بيش از همه در محسن مخملباف نمود مي‌يابد.

مخملباف در گفت‌وگويي در دفاع از تغيير مي‌گويد: «بعضي‌ها در رودربايستي حرف‌هايي كه قبلاً زده‌اند، مي‌مانند. يعني زماني حرفي زده‌اند و حالا مي‌ترسند اگر در آن حرف‌ها تجديد نظر كنند، ديگران به آن‌ها انتقاد كنند»1 همان طور كه از انيشتين نقل مي‌كند: «تئوري‌ها را از آن جهت به‌ناچار مي‌پذيريم كه در آزمايش‌هاي جدي‌تر بطلان‌شان به ما ثابت نشده است.»2 اين گونه مي‌شود كه مخملباف در ابتداي يكي از مقاله‌هاي خود مي‌نويسد: «به بهانة نقد همة نقدهايي كه تاكنون «خوانده‌ام» يا خود «نوشته‌ام».»3 اين گونه است كه محسن مخملباف، اگر نگوييم تنها آدم، دست‌كم يكي از معدود انسان‌هاي اين سرزمين است كه از نقد خود و آن‌چه پشت سر گذاشته ابايي ندارد. نه‌تنها به قصد نفد، كه اصلاً خط بطلاني بر بخشي از گذشته‌اش مي‌كشد و ـ باز ـ خلاف عادت اين ديار، اين را اعلام مي‌كند و ترسي هم ندارد.

امروز ساية مخملباف فيلم‌ساز آن‌قدر بر مخملباف نويسنده سنگيني مي‌كند كه اغلب او را كارگردان مي‌دانند تا چيز ديگر ـ به‌ويژه در ميان نسل جديد كه نوشتة جديدي از او نديده و نخوانده. ولي در آغاز، پيش از آن‌كه چله‌نشيني آغاز كند و در خلوت، فيلم‌هاي نديدة سينما را تماشا كند و كتاب‌هاي سينمايي را دور خودش بچيند و شروع كند به خواندن و فراگيري، هنرش با قلم است و روي كاغذ. اين ابتداي فعاليت را كه بر دورة تاريخي و فضاي زندگي آن روزها منطبق كنيم، به نويسنده‌اي مي‌رسيم كه «چه گفتن» برايش مهم‌تر از «چه‌گونه گفتن» است. پس بيش از هر چيز، با مخملباف نويسنده‌اي روبه‌رو مي‌شويم كه حرف دارد و قلم و كاغذ و ادبيات، برايش جولان‌گاه انديشه‌هايي‌ست كه «بايد» به روي كاغذ بيايد و گفته شود. مخملباف نويسنده ـ به‌ويژه در آغاز ـ داعيه‌دار «هنر متعهد» است و انتخاب‌گر «هنر براي مردم» بر «هنر براي هنر».

محسن مخملباف، متولد جنوب پايتخت است، درگير ماجراهاي سياسي است و حتي تا حمله به يك پاسبان وخلع سلاح او و گلوله خوردن پيش مي‌رود، چند سالي را در زندان مي‌گذراند، علاقه‌مند و مورد حمايت مسئولان است و... پس همه چيز آماده است تا يك نويسندة ايدئولوژيك شكل بگيرد. فقر خانواده را كه بگذاريم كنار فضاي جامعه/ زندگي مخملباف در پيش از انقلاب و نخستين سال‌هاي آن، طبيعي   ست كه امضاي او را پاي متن‌هاي شعاري ببينيم. متن‌هايي در چهارچوب‌هاي مختلف: نمايش‌نامه براي اجرا در مساجد، متن برنامه براي اجرا در راديو، مقاله براي توضيح و تبيين هنر مورد نياز شرايط جديد، نمايش‌نامه براي تلويزيون، فيلم‌نامه براي خود و ديگران، و قصه براي منتشر شدن. اين گونه است كه سياهه‌اي از شعار در قالب‌هاي گوناگون شكل مي‌گيرد و در دورة سرشار از شعار، مورد تأييد و تمجيد و تشويق قرار مي‌گيرد. از جمله، نمايش‌نامه‌هاي شيخ شهيد (1360)، حصار در حصار (1361)، مرگ ديگري (1361) و تير غيب (1361)؛ فيلم‌نامه‌هاي توجيه (1359)، زنگ‌ها (1363) و مشروطه مشروعه (1363)؛ مقاله‌هاي «مقدمه‌اي بر هنر اسلامي» (1361) و «يادداشت‌هايي دربارة قصه‌نويسي و نمايش‌نامه‌نويسي» (1361)؛ فيلم‌هاي توبة نصوح (1361)، دو چشم بي‌سو (1362) و استعاذه (1363)؛ و دو مجموعه داستان «ننگ» [12 قصه] (1359) و «دو چشم بي‌سو» [13 قصه] (1360).

در اين ميان، حرف‌هاي نه‌چندان حرفه‌اي بيان‌شده، گاه سر و شكل جذابي دارد و مي‌توان نشانه‌هايي از ذوق و استعداد فيلم‌سازِ در آينده شاخص سينماي ايران را در آن ديد. مثلاً مرگ ديگري، زنگ‌ها و به‌ويژه استعاذه كه از متن هم برمي‌آيد قرار است با تعمق بيش‌تري حرف‌ها را مطرح كند و با ساخت خوب آن توسط خود نويسنده، از ظرافت‌هاي ساختاري هم بهره مي‌برد و در فضايي فراواقع‌گرا، از بقية آثار آن دورة مخملباف پيشي مي‌گيرد. البته فيلم‌نامه‌ها و نمايش‌نامه‌هاي او ـ چه آن‌چه خودش ساخته و چه آن‌چه ديگران ـ جز چند چهرة شاخص آمده از قبل انقلاب و داراي تجربه، در قياس با آن سال‌ها و در رقابت با ديگران، پايين‌تر قرار نمي‌گیرد. ولي فيلم‌نامه‌ها و نمايش‌نامه‌ها را كه كنار بگذاريم، مقاله‌ها و قصه‌هاي مخملباف اين گونه نيست. كم‌تر ظرافتي در ساختار مي‌بينيم و هرچه هست ـ اغلب ـ همان حرف‌هاي متعهدانه است و آن‌چه مسئوليت گفتن‌اش در وجود نويسنده بوده.

در جايي از فيلم گنگ خواب‌ديده ساختة هوشنگ گلمكاني، مخملباف چنين تعبيري دارد: «احساس مي‌كنم به مرور، هنرمندتر شدم.» اين اتفاق به‌خوبي در آثار او خودش را نشان مي‌دهد، چه در ادبيات و چه در سينما. هرچند كه به قاعدة ـ هميشگي ـ استثناي هر قانون، مثلاً فيلم شعاري شب‌هاي زاينده‌رود هم پس از دورة شعاري اول به چشم مي‌خورد. ولي در حوزة ادبيات، هم در قصه و هم در مقاله، منحني رشد مخملباف ـ بي‌هيچ نزول ـ اوج مي‌گيرد و نوشته‌هاي او با فاصله گرفتن از آن دو مجموعه قصه منتشر شده در ابتداي كار حرفه‌اي نويسندگي، به ادبيات حرفه‌اي پهلو مي‌زند. حتي آن‌جا كه مقاله‌اي مفصل دربارة افغانستان است، يا در قالب نامه به رييس‌جهور حرفي مطرح مي‌شود. گذشته از نگاهي كه از جزم‌انديشي و يك‌سونگري فاصله گرفته و با تكيه بر نسبيت، فضاي دل‌نشين‌تري را بر نوشته حاكم مي‌كند، ساختار نوشته و رعايت نكات حرفه‌اي را نبايد ناديده گرفت. نگاه كنيد به اين چند خط از قصه ـ گونه ـ اي كه آخرين كار منتشرشدة او در اين زمينه است:

«گفت اون‌ها چاپ مي‌كنند. اسمت رو هم مي‌زنند زير عكست. بعد من مجله رو می ‌دم دست دختره. اون مي‌فهمه تو براي خودت كسي هستي. اين اولين باري بود كه من دلم يك‌باره خواست كسي باشم، اما نه براي خودم، براي ديگري. براي آن‌كه كسي باشي، هميشه احتياج به يك كس ديگري هست، كه تو براي او كسي باشي. و من حالا آن كس ديگر را داشتم، اما خودم كسي نبودم. درجا تصميم گرفتم يك عكس خوب از يك ساختمان قديمي بگيرم و كسي باشم.»4

سال 1343 فروغ فرخ زاد ـ شاعر مورد علاقة محسن مخملباف ـ منتخب اشعار خود را منتشر كرد. اين كتاب دربرگيرندة شعرهايي از دورة اول شاعري فروغ هم بود. اين نشان اين است كه برخلاف آن‌چه امروز برخي ادعا مي‌كنند، فروغ بر آن شعرها خط بطلان نكشيده بود و اگر چه حالا در سبكي ديگر شعر مي‌گفت، آن محتوا را پس نمي‌زد ـ همان طور كه همان حرف‌ها را در قالب جديد هم گفت. ولي زماني كه مخملباف به فكر انتشار مجموعه آثار مكتوبش مي‌افتد، بر جلد مربوط به قصه‌ها، عنوان «منتخب» مي‌آيد و هيچ نشاني، نه از 12 قصة ننگ است و نه 13 داستان دو چشم بي‌سو. حالا ديگر مخملباف آن‌قدر حرفه‌اي شده كه بداند آن قصه‌ها در گذر زمان رنگ باخته، و داستان‌هايي مثل برادر حسن، مامان حاجيه و آقاي نويسنده نه‌تنها در شخصيت ‌پردازي قهرمان، كه در شكل روايت هم تك‌بعدي و تخت عمل مي‌كنند. البته در اين ميان هم مي‌توان ظرافت‌هايي ـ هرچند اندك ـ در برخي قصه‌ها از جمله شنبة موعود پيدا كرد؛ و با تورقي در همين داستان‌هاست كه ردي از پيوستن بعدي به جرگة اهل هنر را مي‌توان ديد. مثلاً در همان سال 1359 و در اوج خط زدن و پاك كردن و ناديده گرفتن‌هاي مشهور مخملباف كه جز هم‌نسلان و هم‌فكران خود كسي را لايق ـ حتي ـ به چشم آمدن نمي‌دانسته، در يادداشت‌هاي روزانه، نقل‌قولي از احمد شاملو مي‌آورد و يا در قصة فجر ياطه، شعري مي‌آورد بر وزن «پريا»ي شاملو. گويي اين اشاره، نه مربوط به آن قصه و آن سال‌ها، كه چند خطي از مقالة جديد اوست دربارة دوست شاعرش قيصر امين‌پور، با تأكيد بر حرف‌هاي آن مرحوم دربارة مهدي اخوان‌ثالث: «قيصر امين‌پور نه آن‌چنان بود كه جناح حاكم ايران كوشيد از او يك عنصري شاعر بسازد و نه آن‌چنان كه جناح مقابل حاكميت گمان برد او يك ژدانف است. قيصر امين‌پور كه من 28 سال مي‌شناختم، فقط قيصر امين‌پور بود. همان سان كه فروغ فرخ زاد گفته است:‌پرنده فقط يك پرنده بود!»5

در كنار قصه‌هاي اين دو مجموعه، مخملباف دو اثر داستاني ديگر به چاپ مي‌رساند، كه از نظر كيفي با آن‌ها فاصله بسيار دارد. داستان بلند حوض سلطون و رمان باغ بلور دو اثر قابل اعتنايي‌ست كه به‌ويژه تجربة او در رمان‌نويسي مي‌تواند اميد كشف يك استعداد ماندگار در اين عرصه را زنده كند. ولي اين اتفاق نمي‌افتد، و باغ بلور تنها رمان او باقي مي‌ماند. مخملباف كه بعدها به تغيير شهره مي‌شود، در سال 63 در حوض سلطون حرف ‌هايي زده كه معنایي جز همان مهرباني و عطوفت بعدها اعلام‌شده‌اش ندارد. در جايي از داستان آمده: «خواستم بزنم ب سينه‌ام نفرينش كنم كه اين بچه رو اين طور داغ‌دار كرده، ترسيدم كه بازم دامن خودمو بگيره. دعاش كردم. خادمي گفته بود هر كي از مردم بهت بدي مي‌كند، دعاش كن.» مخملباف اين بار يك زن را به عنوان شخصيت اصلي انتخاب مي‌كند. چيزي كه نه در قصه‌هاي پيشين او، نه در فيلم‌ها و نوشته‌هاي تصويري و نمايشي‌اش، و نه اصلاً در فضاي آن روز جامعه، متداول است و به آن پروبال مي‌دهند. مخملباف كه پيش از اين در مصاحبه‌اي به مظلوميت زن ايراني اشاره كرده بود و گفته بود «زن مستضعف دو بار مظلوم است، يكي براي مستضعف بودن و ديگري براي زن بودنش»، حالا اين‌جا شرح مصيبت‌هاي زن را محور داستاني مي‌كند كه شخصيت‌پردازي و فضاسازي‌اش بر ته‌مايه‌اي از مبارزات انقلابي بنا شده. روايت اول‌شخص از زبان زن داستان اين‌گونه گفته مي‌شود: « چند روز گم‌وگور شدم. كجا؟ خودمم نمي‌دونم. حواسم كه سر جاش اومد، آفتابي شدم. رفتم خونه. جواهر خانم جوابم كرد. اثاثيه‌رم ورداشت عوض كراية پس‌افتاده.  چند روز رفتم خونه اين و اون مهموني. بعد هم ويلون كوچه‌ها. ديگه از قنبر چيزي نمي‌خريدم. زهرم مي‌خواستم از گبر مي‌خريدم، از مسلمون نمي‌خريدم. حمومي جوابم كرد بود. كسي نمي‌زاييد رخت ‌شو بشورم. كارخونه‌ها كارگر نمي‌خواستن. گفتم بايد برم گدايي، دستم پيش ناكس دراز نباشه. شب پيش گارد ماشين خوابيدم. حالا شب، چه شبي؟ سياه سياه.»

باغ بلور هم در ادامة همين مسير است. اين بار حتي كتاب به زن تقديم شده: « به زن، زن مظلوم اين ديار.» همان ابتدا هم به سراغ موضوع مي‌رود و از زنانه‌ترين بخش زندگي مي‌گويد. از زايمان: «لايه، درد زايمان را مي‌شناخت، بار اولش كه نبود. دو بار قبلي موقعش كه شده بود، تيرة پشتش آرام‌آرام گرفته بود؛ طوري كه انگار قرار نيست اتفاقي بيفتد. آرام و طولاني. بعد رفته‌رفته درد بيش‌تر شده بود. گرفته بود و رها كرده بود. چند دقيقه درد، چند دقيقه آسايش؛ تا بچه‌هايش به دنيا آمده بودند.» و باغ بلور اين گونه از زاوية ديد داناي كل و سوم‌شخص بيان مي‌شود. قالب رمان هم اين وسعت و اين قابليت را دارد كه نويسنده بي‌نياز از شعار، آدم‌ها را كنار هم بچيند و به همه فرصت بدهد. همين باعث مي‌شود به جاي شخصيت‌هاي ايستا (flat) در قصه ‌هاي اول، اين‌جا با شخصيت‌هاي پويا (round) طرف باشيم. چند خانواده در خانه‌اي مصادره‌اي زندگي مي‌كنند، و داستان، داستان آن‌هاست. داستان زن‌هاي ساكن اين حياط. از دل اين داستان، مخملباف تعميم‌پذيري ايجاد مي‌كند و مصيبت زن را در موقعيت‌هاي گوناگون بيان مي‌كند: «صورتش از كشيدة مرد خود مي‌سوخت و گزگز مي‌كرد: بزن، اما آرام. كسي خبردار نشود. زن را جلوي هزار مرد بزن و جلوي يك زن نزن! جلوي غريبه‌ها بزن، اما جلوي در و همسايه نزن! گسترة حريم زن، حرمت مرد اوست به او. پس آهسته‌تر بي‌انصاف! شديد اما آهسته. كاري‌تر و دردناك‌تر. اما در خلوت. خوماني. خودم و تويي.» و نسبيت و مهرباني در اين‌جا هم مورد اشاره و ـ گاه ـ تأكيد قرار مي‌گيرد.

يك سال پس از باغ بلور، در سال 65، محسن مخملباف محبوبه‌هاي شب را مي‌نويسد. تجربه‌اي كاملاً متفاوت با آن‌چه تاكنون نوشته و گفته. هميشه قصه را اصل مي‌دانست، چه در سينما و تئاتر، و چه در خود قصه‌نويسي. حتي تأكيد داشت بر اين‌كه از سينماي ضد قصه خوشش نمي‌آيد. ولي هم‌زمان با شناخت نوعي ديگر از سينما، دنياي ديگري از ادبيات هم پيش چشمش گشوده مي‌شود. فضاي فراواقعي و تصويرسازي به جاي قصه‌گويي در محبوبه‌هاي شب برآيند همين نگاه تازه است: «در همان سال‌ها كه پنج ساله بودم از دواج كردم؛ با دختري از خيال و خانة همسايه، كه بزرگ ‌تر از من بود و بچه‌اي داشتيم كه در تنهايي آن ظهرهاي خواب‌زده، او را به گردش مي‌بردم.»

سال بعد، جراحي روح را مي‌نويسد و با فاصله‌گذاري‌اي كه همان ابتدا استفاده مي‌كند، باز هم تفاوت جديدي را به رخ مي‌كشد؛ فاصله‌گذاري‌اي كه در آخر مي‌فهميم بخشي از خود داستان بوده، نه ايده‌اي براي ايجاد فاصله. جراحي روح روايت شكنجه‌هاي يك مبارز سياسي در زندان است و خواننده را كاملاً درگير مي‌كند و پس از پايان هم خواننده احساس مي‌كند تمام آن شكنجه‌ها ـ همچنان ـ مقابل چشمانش رژه مي‌رود. روايت آن‌قدر تأثيرگذار و فضاسازي آن‌قدر هنرمندانه است كه گويي اصلاً داستاني در كار نيست و واقعيتي را پيش رو گذاشته‌اند. شروعش اين گونه است: «داستان سياهي را براي شما مي‌نويسم. اين اجازه را از ناشر گرفته‌ام تا به خواننده بگويم كه بهتر است آن را نخواند.»

سال 68 هم مرا ببوس نوشته مي‌شود. باز بر بستر مبارزة سياسي و باز زندان. با اين تفاوت كه عشق هم اين‌جا وجود دارد، حتي پررنگ ‌تر از سياست. و اين هم‌زمان است با طلوع عشق در انديشة مخملباف، و ساخت فيلم‌هاي بناشده بر عشق شب‌هاي زاينده‌رود و به‌ويژه نوبت عاشقي.

مخملباف در گفت‌وگوي مشهورش با هفته‌نامة «سروش»، شكل تدوينش را به نوعي ادبيات تشبيه مي‌كند: «من سر مونتاژ، در دكوپاژم دخل و تصرف مي‌كنم. براي مفهوم بهتر. نه اين‌كه سر و ته‌اش را به هم بچسبانم، به همان صورتي كه در دكوپاژ انديشيده بودم. مثلاً دوست دارم صحنه‌هاي خبري و اطلاعاتي را سريع كار كنم تا وقت براي صحنه ‌هاي حسي و دراماتيك بيش ‌تر بماند. اين نوع كار را در ادبيات هم مي‌بينيد. مثلاً سبك جلال آل‌احمد و حذف حروف اضافه.» پس تنها مخملباف نويسنده نيست كه با حروف و ادبيات سر و كار دارد، كه مخملباف سينماگر هم اين‌گونه است. حتي اگر فقط وجه تدوين‌گري‌اش با ادبيات در مراوده باشد. فراموش نكنيم مخملباف، تدوين‌گر بسيار خوبي است.

 

- ذهن ناآرام ـ گفت‌وگو با هوشنگ گلمكاني و احمد طالبي‌نژاد.

2- هنر همة هنر است.

3- سينما همة سينماست.

4- قصة من و لوبيتل.

5- قيصر فقط قيصر بود ـ روزنامةاعتماد ملي-    28 بهمن 1386.

 

کتاب سال مجله فیلم – اسفند 1386


 
 
تاريخ ارسال: 4/12/2008 - ساعت: 19:09  لينك دائمي خبر   
 
     
 
سرزمين راستي

قرار این بوده است که هر اتفاقی دو بار رخ دهد ، یکی کمدی باشد و دیگری تراژدی . ولی نه دو تراژدی از پس هم ، که سه باره و ... چند باره اش هم همیشه برایم تراژدی بوده است و بس . داغ کردن پشت دست هم اگر اهلش باشی - که نیستم- پس چندی رنگ می بازد و دردش می رود وباز همانی هستی که بودی- و هستی .

در این سرزمین ناسپاسی و خوردن نمک و شکستن نمک دان ، در این مملکت کوتاه قدان زانو زن دستمال به دست ، در این ملک اعتراض در تاریکی و کرنش در روشنایی ، در این دوره سرفرازی بی مایه گان نان به نرخ روز خور ، بارها عهد کرده ام که کار جمعی نکنم و در گیر گروه نباشم و قدمی برای جمع بر ندارم ، تا بار دیگر سر خوردگی از راه نرسد و ناسپاسی همیشه گی این دیار ، گریبان گیر دوباره ام نشود و ... ولی هر بار باز همان ام که بوده ام .
... 
ادامه 


 
 
تاريخ ارسال: 2/8/2008 - ساعت: 10:49  لينك دائمي خبر   
 
     
 
بي شباهت : احمدرضا و فروغ

شروع که شد ، احمدرضا احمدی ، احمدرضا احمدی نبود. برای من البته. و شاید برای خیلی دیگر – و دست کم ، بعضی دیگر. احمدرضا احمدی ، نه مثل نگاه فاصله داران ، احمدی بود و نه مثل نگاه بی فاصله ها ، احمدرضا. او – که می دانستم شاعر بزرگی است و بعد دانستم در عرصه های دیگر هم نامی ست آشنا - بودنش خیلی متکی به خودش نبود. ابتدای دیدن نام او و آغاز آشنا شدن با اسم او ، همه چیز به فروغ می رسید. احمدرضا احمدی در آغاز - برای من- دوست فروغ بود. و این پیش از آشنایی بود. با خود او. با احمدرضا. کسی که فروغ به صمیمیت دوستش می شود و کسی که فروغ نامش را – همان ابتدا - کنار بزرگان می آورد و کسی که فروغ- به گفته خود احمدی- راه گشایش می شود ، حتی اگر - در آغاز و ابتدا - چیزی از خودش ندانی ، و ندانی که بوده و کیست و چه گونه آمده و چه شده و چرا این است و چراها و چه گونه های بسیار ، نمی تواند بزرگ نباشد و اهل بزرگی. مگر می شود دوست فروغ بزرگ بود و بزرگ نبود؟
...
ادامه 


 
 
تاريخ ارسال: 1/22/2008 - ساعت: 13:12  لينك دائمي خبر   
 
     
 
چمداني براي همه جا

هنوز كه هنوز است مشكلِ ـ گويا ـ ازلي و ابدي سينماي مستند اين ديار هم‌چنان پابرجاست. هنوز نمايشي در كار نيست و بازاري وجود ندارد و فيلم‌سازان، بي‌اميدِ ديده شدنِ ـ گسترده ـ مستند مي‌سازند. مي‌سازند و ديده نمي‌شود و كنار مي‌گذارند و بعدي را مي‌سازند و... اين چرخه همين‌طور مي‌چرخد. ولي در اين يكي‌دو سال ـ و به‌ويژه امسال ـ تعداد جشنواره‌ها و هفته‌هاي فيلمي كه مستند نشان مي‌دهند آن‌قدر زياد شده كه علاقه‌مندان پي‌گير هم از دنبال كردنش بازمي‌مانند. اگر پيش از اين مستندسازي مد شده بود، حالا برگزاري جشنواره و هفتة فيلم ـ هم ـ‌ به اين مد پيوسته است. به خودي خود، اين خيلي خوب است و موجب تماشاي ـ هرچند ناچيز ـ تعدادي از فيلم‌هاي ساخته‌شده.... ادامه


 
 
تاريخ ارسال: 12/27/2007 - ساعت: 12:35  لينك دائمي خبر   
 
Expand All | Contact All
© Copyright 2005-2008, All rights reserved.
 Ali Fakhimi  &  Hamed Pirouzian