نوشته ها



 
 
 
یکی دو روز قبل از آن دو سه شبِ شوم‌تر از چند شبِ قبلش بود. داشتی به خواهرزاده‌ات می‌گفتی سال هشتادوهشت چه‌گونه بود و حتی اس.ام.اس نداشتید. نمی‌دانستی به فاصله‌ای اندک، این‌بار، موبایل‌ها را هم شب‌ها قطع می‌کنند، چه رسد به اس.ام.اس.
 
حالا برای خواهرزاده تازه به نوجوانی پاگذاشته‌ات، غیرقابل باورتر است تجربه روزهایی که حتی ایمیل هم نمی‌توان زد و گوگل ساده هم در دست‌رس نیست؛ و برای توی مثلا باتجربه‌تر، غیرقابل‌باورتر است روزگاری که تاجران‌ِ دارای کارت بازرگانی باید بروند تعهد بدهند و یک نفر ناظر بالای سرشان بایستد برای بیست دقیقه استفاده از اینترنت در محلِ اتاق بازرگانی تهران.
 
این که در خیابان و شهر و جامعه، خبرهایی باشد و اصلا نتوانی از دوست و آشنا خبر بگیری و بفهمی چه کسی سلامت است و چه کسی اصلا نیست، این که چیزی به نام ارتباط جمعی به‌کلی دود شود و برود هوا، این که تو آن طرفِ مرزِ پرگهر باشی و عزیزی این طرف، یا برعکس، و اصلا نتوانی سلامی بگویی و سلامی بشنوی، این که ناگهان پرت شوی وسط یک خلاِ بزرگِ تنهایی و دورانِ بی‌خبری از جنسِ انسانِ اولیه در بدویت، این که خاطرات روزهای انفرادی و چند متر تنهایی دوباره بیاید پیشِ چشمت و زندان‌بانی که در را بسته و رفته و تویی که مانده‌ای میانِ یک خالیِ خیلی بزرگ.
 
در دلِ این همه بی‌خبریِ، انگار در دلت کسی چنگ می‌زند و انگار کسی گلویت را می‌فشارد از نگرانی و بی‌نفسیِ اضطراب. انگار می‌دانی؛ و نه انگار، که به قطع و یقین می‌دانی در پسِ این خلاِ بزرگ، تازه وقتی خبرِ بزرگ برسد، وقتِ خرابیِ حال است. انگار چیزی تهِ دلت می‌خواهد بی‌خبر بمانی و هنوز در خلآ.
 
کمی که حفره به خلآ باز می‌شود و چند ساعتی که اینترنت نصفه‌نیمه و ذره‌ذره می‌رسد، نتیجه همان است که اضطرابش در دل و جانت بود. بریده‌بریده که فیلم‌ها می‌آید و تصویر خیابان، پیشِ چشمت جان می‌گیرد، وقتِ جان دادنِ خودت است پیشِ این حجمِ انبوهِ سیاهی و خون.
 
... و یادِ سهراب سپهری می‌افتی که گفته بود:
و در که باز شد
من از هجومِ حقیقت به خاک افتادم
 
 
 
ناصر صفاریان
۴ بهمن ۱۴۰۴