جوابش با کیست؟

درباره امروز و درباره آتش‌نشان‌ها و... چندخطی نوشته‌ام. از این‌جا می‌توانید بخوانیدش.

آخرینِ زنده‌گان

یک وقت‌هایی، دستت به قلم نمی‌رود تا بنویسی‌اش. از دیروز بودنش بنویسی که برسی به امروز نبودنش؟ مگر باورت شده که نیست؟ چند نفری از رفته‌ها گویی هیچ‌گاه نرفته‌اند برایم و انگار یک جایی هنوز میان شماره تماس‌شان و نشانی خانه‌شان و حضور خاطره‌شان آن قدر زنده‌ترین زنده‌ها هستند که... سیدابراهیم اصغرزاده، کاوه گلستان، محمدرضا مقدسیان، کولی فرخ‌زاد... و حالا هم آخرین‌شان پوران است، آخرینِ زنده‌گان...

پوران‌خانم، پوران‌خانم عزیز

برای درگذشت پوران‌ فرخ‌زاد یادداشتی نوشته‌ام. می‌توانید از این‌جا بخوانیدش.

لحن متفاوت/ تصویر متفاوت

درباره کتاب فرزانه میلانی نکته‌ای نوشته‌ام که می‌توانید از این‌جا بخوانیدش.

پژوهش به قصدِ نتیجۀ دل‌خواه

به مناسبت روز پژوهش، چند خطی در روزنامه «وقایع اتفاقیه» امروز نوشته‌ام؛ درباره جامعه‌ای که اغلب مردمش اعتقاد شخصی و آن‌چه خودشان می‌پسندند را به یافته‌های جدید پژوهش‌ها ترجیح می‌دهند. می‌توانید از این‌جا بخوانیدش.

بعدِ یازده سال

«آری شود، ولیک به خون جگر شود»

صدور مجوز چاپ سوم، پس از یازده سال 

خنده، شادی، سرگرمی: روز دانش‌جوی امسال!

می‌توانید از این‌جا بخوانیدش.

من که داشتم زندگی‌ام را می‌کردم

آقای دکتر قول حمایت داده بود؛ قول خرید تعدادی از عنوان‌ها برای مراسم و هدایای وزارت‌خانه. یک سالی طول کشید تا یکی از مدیران سینمایی تماس گرفت و خبر داد آقای دکتر دستور خرید 1000 بسته «9مستند» را داده. بعد هم تماس مدیر مالی سازمان سینمایی و... بالاخره اتفاق افتاده بود و فیلم ها را برای جشنواره فجر می‌خواستند که دو سه هفته بیش‌تر به شروعش نمانده بود. تنظیم قرارداد خرید و دریافت مبلغ اولیه آن‌قدر طول کشید که خودت بلند شدی رفتی آقای دکتر را ببینی و او هم خیالت را راحت کرد و گفت روال اداری کمی طول می‌کشد اما خیالت از پرداخت و همه چیز راحت باشد. رفتی و سفارش را آماده کردی... و هنوز باورت نشده که وقتی کلی خرج کردی و پول طراحی جدید و بسته‌بندی جدید و کاغذ و چاپ و تولید 9000تا سفارش آماده شد، نه فقط کسی جلو نیامد تحویل بگیرد، که همه دود شدند و رفتند هوا و کسی جوابت را نداد. از دوستان فیلم‌سازِ طرف قرارداد هم که قرار بود از دل همین سفارش مبلغی نصیب‌شان شود به هر حال، جز دو نفر، کسی نه به قصد راه‌جویی، که حتی به نیتِ هم‌دلی، اصلا به روی خودش نیاورد چنین شده است. اهل گردن کج کردن و پشتِ درِ اتاق نشستن که نبودی، ولی در نهایت، 21 بهمن 93 نامه‌ای خطاب به آقای دکتر نوشتی و به دبیرخانه سازمان سینمایی دادی. با گله از این که داشتی زندگی‌ات را می‌کردی و خودشان بودند که سفارش دادند. شماره ثبت آن نامه بی‌جواب هم به یادگار ماند پیشت.

این نوشته در ویژه‌نامه پاییز ماه‌نامه فیلم منتشر شده. متن کاملش را می‌توانید از این‌جا بخوانید.

«خودِ او» را دوست بداریم نه «اوی خود» را

بخشی از مقدمه کتابم، «آیه‌های آه»، چاپ اول، انتشارات روزنگار، سال هشتادویک:
توجه و تاکید‌مان بر این بود که با فروغ به عنوان شخصی با تمام وجوه انسانی‌اش طرف باشیم، نه در مقام اسطوره ــ که گام اول در بررسی چنین شخصیتی، کنار زدن هالۀ اسطوره‌ای اوست. در مقدمۀ کتابی که بخشی از آن جمع‌آوری نوشته‌های دیگران دربارۀ فروغ است و بخش دیگرش به شیوۀ اغلب کتاب‌های این‌چنین، گل‌چینی از شعرهای او، آمده است: «از شما چه پنهان، خیلی حرف‌ها و شعرها را که مربوط به نوجوانی و جوانی و حکایت خام‌کامگی‌های اوست [در این چاپ] از کتاب حذف کرده‌ام تا فروغ را آن‌گونه که باید باشد عرضه کرده باشم.» اما برای ما «باید باشد»ی وجود نداشت تا این هنرمند را با تخت خود اندازه بگیریم که اگر کوتاه بود بِکِشیمش و اگر بلند، بِبُرّیمش. ما فروغی را که بوده تصویر کرده‌ایم، نه فروغی که بعضی در ذهن خود ساخته‌اند؛ فروغی با تمام ابعاد وجود، نه آن‌طور که برخی دوست دارند بُعدهایی از وجودش را نادیده بگیرند… شاید که آیندۀ این ملک، به گونه‌ای دیگر رقم خورد. آن‌گونه که مردمانش تحقیق را از حرف‌های خاله‌زنکی جدا بدانندــ شاید بشود خیلی حرف‌ها را گفت.

فروغ و گلستان: یک کنترات؟!

یادداشتی نوشته‌ام درباره روایت مسعود بهنود از عقد شرعی فروغ و گلستان. از این‌جا می‌توانید بخوانیدش.