نوشته ها



 

بوی پاییز که می آمد آن جا، در آن تنگی که دیوار پشت و پیش، تنها چند قدم فاصله بود، زجر تنهایی با یاد شما طعم تحمل می گرفت و شب و روزی که در بی ساعتی و بی وقتی می گذشت و بودن هیچ یادی، دوای درد نبود، خدا بود و شما بودید و یاد خدا بود و یاد شما. خدا که خدا بود. شما هم پاره ای از وجود خدا به روی زمین. نشانه ای از عشق و مهربانی در تمام این سالیان. گاهی پیش چشم و گاهی در نبودن تان یادتان در دل.

         وقتی نگاه به دیوار روبه رو می ماند و خرمن خرمن خاطره پیش چشم جان می گرفت و عطر یاد شما فضای زجر را معطر می کرد، دل به یاد شما گرمی می گرفت و زمان در کنار شما توان گذر می یافت.

         تمام آن چه گذشت، به عشق دیدن شما بود که بودید. و در پایان آن ظلم پاییزی، چشم من به در بود و گوش من به زنگ تماس. و باز تنها یاد شما ماند و حفره ای در دل، که حالا دیگر نه خسته، که درهم شکسته بود. شما نیامدید. نه به دیداری، نه به تماسی، نه به پیامی. شما که مهم ترین حضور و مهم ترین یاد بودید، نیامدید. ولی تفاوت تان همچنان هست. دیگران نیامدند و تمام شدند. شما نیامدید و هستید.

         بوی پاییز که می رسد، بوی شما می آید و بوی خدا. در این سیاهی مطلق، در این هوای کثیف، دل به یاد شما زنده است و به مهر خدا.

 

ناصر صفاریان

بیست‌ونه/ شهریور/ نودویک