نوشته ها



نزدیکِ 12 شب است که از برفِ بیرون می رسی خانه. شب و برف را نمی خواهی از دست بدهی. نمی توانی دل بکنی. دلت می خواهد راه بروی و آرام شوی کمی، بعد بروی تو.
          فیلمِ بد و حرف های بدترِ فیلم ساز روزت را خراب کرده؛ تهمت و توهین به فیلم سازانی که اتفاقا فیلم های بهتری ساخته اند و دُردانه نبوده اند تا میلیارد میلیارد پول پای شان بریزند که دود شود و برود هوا و بشود فیلمِ «ارزشی». سعی کردی یادت برود؛ ولی حالا اینترنت نمی گذارد و حرف های فیلم سازی که روزی برایت کعبه آمال بود می ریزد بیرون و بغضی می شود در گلو. فیلم سازی که آن قدر عوض شد و عوض شد و عوض، که حالا وقتی بعدِ سال ها می بیندت طوری نگاهت می کند که انگار بارِ اول است و پیش از این چیزی از دوستی در میان نبوده است. تردید داری بگویی یا نه. می خواهی بگویی «نترس برادر، حکم رفع اتهام را خیلی وقت است داده اند. دیگر خطری ندارد سلام و علیک!» این را می خواستی در همین روزها و در همین سالن برج میلاد به آقای دکتر هم بگویی، آقای دکتری که روزی دوست ترین بود و حالا می بیندت و می بینی اش و می گذرد و می گذری. ولی نگفتی، نه به آقای دکتر و نه به آقای کارگردان. نگفتی. باز هم ریختی توی خودت و نگفتی «برادرِ فیلم ساز، درست بود وقتی ما را گرفتند، حمایت که نکردی هیچ، تازه رفتی آن طرف ایستادی و در آن مراسم "برادرانه" و "ارزشی" هم صدا با آن مثلا مدیران و آن مثلا وزیر، درباره ما که آن تو بودیم حرف زدی؟» ولی نگفتی، حتی وقتی به طعنه گفت «خیلی پیر شدی»، باز هم نتوانستی با خودت کنار بیایی و بگویی «با دوستانی چون شما و به لطفِ دوستانِ شما، هر کسی پیر می شود.»
          از پشت شیشه که بیرون را می بینی، دلت برف می خواهد. دوباره برف. برفِ دوباره. برفی که شاید بغضت را بترکاند و آرامت کند کمی. دوباره می زنی بیرون. شب و برف می بَرَدَت به جایی دیگر. به آن جا که می شد بغض را ترکاند. به آن جا که می شد حرف زد. به آن جا که شانه ای بود برای پناه بردن و سبک شدن. به آن جا که پناهی بود، تکیه گاهی بود برای همه جدی نگرفتن ها، همه ندیدن ها و همه به روی خود نیاوردن ها. یادت می آید که همیشه برایش می خواندی:
«کوهو می ذارم رو دوشم
رخت هر جنگو می پوشم
موجو از دریا می گیرم
شیره سنگو می دوشم
می آرم ماهو تو خونه
می گیرم بادو نشونه
همه خاک زمینو
می شمارم دونه به دونه
اگه چشمات بگن آره، هیچ کدوم کاری نداره
اگه چشمات بگن آره، هیچ کدوم کاری نداره»

و دانستنِ نبودنِ چشمانی که بگویند، سختیِ نامرادیِ روزگار و نامردمیِ مردمان را چه سخت تر می کند.

 

ناصر صفاریان- 15 بهمن 1392