نوشته ها



 

 

هیچ‌گاه، در گستره هنر و ادب و در حوزه اندیشه، به تحریم اعتقادی نداشته‌ام. معتقدم که باید ماند و بود و سخن گفت. وقتی حرف داشته باشی و در کارِ نشرِ تفکرت باشی، هر حضوری یعنی استفاده از تریبونِ حتی همان‌ها که به فکر و در کارِ حذفت بوده‌اند. همیشه هم شدنی نیست البته. ولی اگر بی‌ حذف و تغییرِ حرفت موفق شدی، نبودنت خطاست.

 

حالا از این تعداد حضور در جشنواره‌های فجر امسال، چندتا واقعا "حرف" دارند از جنس روزگارِ کنونی و چه‌قدر از سنخِ "اندیشه"اند اصلا؟

 

این که صاحب‌اختیارِ هر اکرانی تهیه‌کننده است و کارگردان دخالتی در این امور ندارد بدیهی است؛ این که حدودِ نیمی از فیلم‌های امسال، به‌طور رسمی، با بودجه حکومتی ساخته شده هم همه می‌دانیم؛ این که تهیه‌کننده‌های مثلا خصوصی هم خیلی‌های‌شان از فلان بنیاد و بهمان سازمان و آن یکی نهاد پول گرفته‌اند هم نکته تازه‌ای نیست. پس معادله‌ پیچیده‌ای نیست که وقتی به تو پول داده‌اند، حالا برایت تعیین تکلیف کنند.

 

خیلی‌ها هم به‌کلی بی‌خیالِ جامعه و هنرند و کاسبانِ حبیب‌اللهی بیش نیستند در این سینما. جز این کاسبانِ امتیازبگیر، حضور در جشن‌واره ربطی به کار کردن و گذرانِ زندگی ندارد و اصلا مقوله دیگری‌ست. فیلم‌سازی و اصولا هنر هم متفاوت با شغل‌هایی‌ست که بیش‌تر فیزیکی هستند تا ذهنی؛ و این شور و شوقِ هنرمند است که خلق می‌کند. تفاوتِ کارِ دل است و کارِ گِل دیگر.

 

حقِ انتخابِ آن‌ها که حضور، دل‌خواهِ واقعی‌شان بوده هم قابل‌درک است؛ ولی راستش، همین مساله حس و حالِ حضور است که درکش -برایم- ساده نیست.

 

مثل هر سال، اغلب فیلم‌ها با عجله به جشن‌واره رسیده‌اند و دوستانِ اهلِ هنر در ماهِ پیش از جشن‌واره، یعنی همین دی‌ماهِ سیاهِ چند روز قبل، سرگرمِ کارهای نهایی فیلم‌شان بوده‌اند. آماده‌سازی‌های آخر و نهایی‌کردن اثر هم توانِ ذهنیِ مناسب می‌طلبد به‌هرحال. در این که شکی نیست در عالَمِ هنر؟

 

خب آدمی‌زاد است دیگر؛ آدم‌آهنی که نیست. هنرمند هم که باشد، آدم‌آهنی نبودنش پررنگ‌تر. پس چه‌گونه می‌شود شهر که پر دود و خون باشد و زیر سایه غم، کسی سرش به هنر خودش باشد و چه‌گونه می‌شود در این روزهای هنوز پرعزا، حضورش بشود گرمابخشِ جشنی که فقط و فقط چند روز از سیاهی و خونِ این همه هم‌وطنش فاصله دارد؟ جریان داشتنِ زندگی، بحث دیگری‌ست؛ ولی چه‌گونه می‌شود آن ویدئوهای تکان‌دهنده و آن حجم کیسه‌های سیاه را دید و خوب بود؟ اصلا چه‌گونه می‌شود این روزها دل و دماغ داشت؟

 

راستش نمی‌توانم درک و حتی تصوری از این مساله داشته باشم... نمی‌دانم؛ شاید این هم خودش نوعی هنر است...

 

 

ناصر صفاریان

۱۵ بهمن ۱۴۰۴