نوشته ها



 

بعضی وقت‌ها مرگ نقشی بازی می‌کند که نمی‌توانی جدی‌اش بگیری و باورش کنی. می‌شنوی خبرش را و رویت را می‌کنی آن طرف و می‌گذری تا به روی خودت نیاورده باشی. خبرِ ابراهیم اصغرزاده که رسید و خبرِ کاوه گلستان که رسید و خبرِ افشین یداللهی که رسید و خبرِ لوون که رسید... مگر باورت بود اصلا که بخواهی بروی سرِ خاک و آن گودال و آن کپۀ خاک‌وگِل و آن دسته‌گل‌های روی خاک را ببینی و بعد سنگِ تراش‌خوردۀ بعدش و دستی به سنگ و لبی به ذکر و... مگر طوری شده اصلا که این مسخره‌بازی‌ها را بطلبد؟ این دفعه هم که رفتی اَفجِه، اگر گذرت به گورستان افتاد و نشستن کنارِ کاوه، به خاطر منظرۀ زیبای پاییز بود و آن ترکیبِ دل‌نشینِ رنگ‌ها. وگرنه مگر باورت بود اصلا؟

 

ناصر صفاریان

یازده/ آذر/ نودوهفت

 

 

اَفجِه

بیست‌ودو/ آبان/ نودوهفت

با بابک بذرافشان

 

عکس‌ها از:

بابک بذرافشان و امید نجوان